بدون شرح!!!

...
آدمی موجود عجیبیه ..
خیلی سخت میشه آدما رو شناخت این یه حقیقته ...نمیشه گفت تلخه چون آدمی هزار توی درون خودش رو هم به سختی میشناسه یا گاهی هرگز نمیشناسه غرض اینه که آدم گاهی اصلا نمیفهمه چه مرگشه ...
گاهی انقدر بی قرار میشی که فکر میکنی فقط باید بری حالا کجا و چطور بازم حالیت نمیشه ... قصه وقتی سخت تر میشه که پات یه جایی و یه جوری گیر باشه ِ اینجاست که نه راه پیش داری و نه راه پس...
حالا اگه خیلی مرد باشی شاید بتونی پات رو رها کنی و بری تا برسی به همون جا که نمیدونی کجاست و دوباره همون بیقراری بیاد و یقه ات رو بگیره و  به یادت بیاره که اینجا هم جای تو نیست ِ
اینجاست که بدترین حسای بد زندگی رو تجربه میکنی.
...
به اینجا که رسیدی نمیفهمی که چرا بازم یاد شاملو میافتی:
 
مرگ من سفری نیست
هجرتی است
از سرزمینی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمانش !
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟
پر ِ پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت ِ درناها
...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 22:24 توسط |

لمس تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد...

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...

هم آغوشی باتو,هم خوابگی چرک آلودی ست

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان,حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس...

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم,

یک بوسه

یک نگاه حتی,حرامم باد!

اگر تو عاشق من نباشی...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:28 توسط |

قفس

قفس این قفس این قفس...

پرنده

در خوابش از یاد می‌بَرَد

من اما در خواب می‌بینمش،

که خود

به بیداری

نقشی به کمالم

از قفس.

از ما دو

کدام؟ ــ

تو که زندانت تو را زمزمه می‌کند

یا من

که غریوِ خود را نیز

نمی‌شنوم؟

تو که زندانت مرا غریو می‌کشد،

یا من

که زمزمه‌ی تو

در این بهارانم

مجالِ باغ و دماغِ سبزه‌زار نمی‌دهد؟ ــ

از ما دو

کدام؟

قفس

این زمزمه

این غریو

این بهاران

این قفس این قفس این قفس ای امان!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:12 توسط |


خس خس گلوی خشک رودخانه شهر من

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز تنگ بلور نوروز بود

و برگ های زرد و نارنجی درختان بی ریشه

سر مشق اولین روزهای مدرسه من بود

وقتی با برف های پارک آدم برفی می ساختیم

هرگز در اندیشه آب شدن آدمکی به آن بزرگی نبودیم

تنها حقیقت درسهای مدرسه این بود که

                                                 "مرد با داس آمد"


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 9:18 توسط |

آیا تلاش من یکسر بر سر آن بود

تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا آورم!



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 9:15 توسط |

کیستی که من

اینگونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادی های هایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:33 توسط |

در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشم‌هایت را یافتم
و شبم پرستاره شد.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:17 توسط |


دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

                                                                       احــمد شــاملو



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:51 توسط |

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:37 توسط |

به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانکه پای به برف فرو شود، به عشق فرو شد
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 12:16 توسط |


آخرين مطالب
» جاهای خوب زندگی
»
» قفس قفس اين قفس...
» مرد با داس آمد
» نوا
» درنگ
»
» ای دیر یافته
» مرا فریاد کن
» عشق باریده بود