X
تبلیغات
بدون شرح!!!

بدون شرح!!!

لمس تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد...

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...

هم آغوشی باتو,هم خوابگی چرک آلودی ست

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان,حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس...

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم,

یک بوسه

یک نگاه حتی,حرامم باد!

اگر تو عاشق من نباشی...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 10:28 توسط |

قفس

قفس این قفس این قفس...

پرنده

در خوابش از یاد می‌بَرَد

من اما در خواب می‌بینمش،

که خود

به بیداری

نقشی به کمالم

از قفس.

از ما دو

کدام؟ ــ

تو که زندانت تو را زمزمه می‌کند

یا من

که غریوِ خود را نیز

نمی‌شنوم؟

تو که زندانت مرا غریو می‌کشد،

یا من

که زمزمه‌ی تو

در این بهارانم

مجالِ باغ و دماغِ سبزه‌زار نمی‌دهد؟ ــ

از ما دو

کدام؟

قفس

این زمزمه

این غریو

این بهاران

این قفس این قفس این قفس ای امان!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 10:12 توسط |


خس خس گلوی خشک رودخانه شهر من

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز تنگ بلور نوروز بود

و برگ های زرد و نارنجی درختان بی ریشه

سر مشق اولین روزهای مدرسه من بود

وقتی با برف های پارک آدم برفی می ساختیم

هرگز در اندیشه آب شدن آدمکی به آن بزرگی نبودیم

تنها حقیقت درسهای مدرسه این بود که

                                                 "مرد با داس آمد"


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 9:18 توسط |

آیا تلاش من یکسر بر سر آن بود

تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا آورم!



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 9:15 توسط |

کیستی که من

اینگونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادی های هایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 18:33 توسط |

در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشم‌هایت را یافتم
و شبم پرستاره شد.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 18:17 توسط |


دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

                                                                       احــمد شــاملو



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 17:51 توسط |

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 13:37 توسط |

به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانکه پای به برف فرو شود، به عشق فرو شد
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 12:16 توسط |


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 10:43 توسط |


آخرين مطالب
»
» قفس قفس اين قفس...
» مرد با داس آمد
» نوا
» درنگ
»
» ای دیر یافته
» مرا فریاد کن
» عشق باریده بود
»